![]() |
![]() |
|
| نوشته های من |
|
یار دیرینه ( شعری از : فریدون توللی ) معرفت نیست ، درین معرفت آموختگان ای خوشا دولت دیدار دل آفروختگان دلم از صحبت این چرب زبانان بگرفت بعد از این ، دست من و دامن لب دوختگان عاقبت ، بر سر بازار فریبم بفروخت ناجوانمردی این عاقبت اندوختگان شرمشان باد ز هنگامه رسوائی خویش این متاع شرف از وسوسه بفروختگان یار دیرینه ، چنان خاطرم از کینه بسوخت که بنالید بحالم ، دل کین توختگان حوش بخندید رفیقان! که درین صبح مراد کهنه شد قصه ما تا بسحر سوختگان
کوچه ( شعری از : فریدون مشیری ) بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم ، خیره بدنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم ، گل یاد تو ، درخشید باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید : یاد آمد که : شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم . تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت . من همه ، محو تماشای نگاهت . آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ . یادم آید : تو به من گفتی : - « از این عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر کن . آب ، آئینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت بنگاهی نگران است باش فردا ، که دلت با دگران است ! تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن ! » با تو گفتم : « حذر از عشق ؟ - ندانم سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم ، نتوانم ! روز اول ، که دل من بتمنای تو پر زد چون کبوتر ، لب بام تو نشستم تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم . باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا بدام تو دررافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! » اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ... اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم . رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ... بی تو ، اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
احساس ( شعری از : هوشنگ ابتهاج ) بسترم صدف خالی یک تنهائی است . وتو چون مروارید گردن آویز کسان دگری ...
ترانه ( شعری از : هوشنگ ابتحاج ) تا تو با منی ، زمانه با منست بخت و کام جاودانه با منست تو بهار دلگشی و من چو باغ شور و شوق صد جوانه با منست یاد دلنشینت ، ای امید جان هر کجا روم ، روانه با منست ناز نوشخند صبح اگر تراست شور گریه شبانه با منست برگ عیش و جام و چنگ اگر چه نیست رقص و مستی و ترانه با منست گفتمش : مراد من ؟ بخنده گفت :کک لابه از تو و بهانه با منست گفتمش : من آن سمند سرکشم ... خنده زد که تازیانه با منست هر کسش گرفته دامن نیاز ناز چشمش این میانه با منست خواب نازت ، ای پری ، ز سر پرید شب خوشت که شب افسانه با منست
لحظه دیدار ( شعری از : مهدی اخوان ثالث ) لحظه - دیدار نزدیک ست . باز من دیوانه ام ، مسنم ؛ باز می لرزد دلم ، دستم . بازگویی در جهان دیگری هستم . های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ ! های ، نپرسی صفای زلفکم را ، دست ! و آبرویم را نریزی ، دل ! - لحظه دیدار نزدیک ست .
دریچه ها ( شعری از : مهدی اخوان ثالث ) ما چون دو دریچه روبروی هم ، آگاه ز هر بگو مگوی هم . هر روز سلام و پرسش و خنده ، هر روز قرار روز آینده ، عمر آینه بهشت ، اما ... آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته ست، زیرا یکی از دریچه ها بسته ست . نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد ، نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:30 توسط ندا عابدیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در این وبلاگ سخنی از بزرگان ، شعر ، و مناسبتهای ویژه ، مصاحبه های مخصوص را
قرار می دهم. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|