![]() |
![]() |
|
| نوشته های من |
|
دوستان عزیز آدرس وبلاگ گونل دختری از آذربایجان در بخش پیوندهای وبلاگ با آدرس http://www.azerikizigunel.mihanblog.com به آدرس: http://www.gunelaltintas.blogfa.com تغییر یافت.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:52 توسط ندا عابدیان |
|
|
یار دیرینه ( شعری از : فریدون توللی ) معرفت نیست ، درین معرفت آموختگان ای خوشا دولت دیدار دل آفروختگان دلم از صحبت این چرب زبانان بگرفت بعد از این ، دست من و دامن لب دوختگان عاقبت ، بر سر بازار فریبم بفروخت ناجوانمردی این عاقبت اندوختگان شرمشان باد ز هنگامه رسوائی خویش این متاع شرف از وسوسه بفروختگان یار دیرینه ، چنان خاطرم از کینه بسوخت که بنالید بحالم ، دل کین توختگان حوش بخندید رفیقان! که درین صبح مراد کهنه شد قصه ما تا بسحر سوختگان
کوچه ( شعری از : فریدون مشیری ) بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم ، خیره بدنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم ، گل یاد تو ، درخشید باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید : یاد آمد که : شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم . تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت . من همه ، محو تماشای نگاهت . آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ . یادم آید : تو به من گفتی : - « از این عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر کن . آب ، آئینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت بنگاهی نگران است باش فردا ، که دلت با دگران است ! تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن ! » با تو گفتم : « حذر از عشق ؟ - ندانم سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم ، نتوانم ! روز اول ، که دل من بتمنای تو پر زد چون کبوتر ، لب بام تو نشستم تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم . باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا بدام تو دررافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! » اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ... اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم . رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ... بی تو ، اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
احساس ( شعری از : هوشنگ ابتهاج ) بسترم صدف خالی یک تنهائی است . وتو چون مروارید گردن آویز کسان دگری ...
ترانه ( شعری از : هوشنگ ابتحاج ) تا تو با منی ، زمانه با منست بخت و کام جاودانه با منست تو بهار دلگشی و من چو باغ شور و شوق صد جوانه با منست یاد دلنشینت ، ای امید جان هر کجا روم ، روانه با منست ناز نوشخند صبح اگر تراست شور گریه شبانه با منست برگ عیش و جام و چنگ اگر چه نیست رقص و مستی و ترانه با منست گفتمش : مراد من ؟ بخنده گفت :کک لابه از تو و بهانه با منست گفتمش : من آن سمند سرکشم ... خنده زد که تازیانه با منست هر کسش گرفته دامن نیاز ناز چشمش این میانه با منست خواب نازت ، ای پری ، ز سر پرید شب خوشت که شب افسانه با منست
لحظه دیدار ( شعری از : مهدی اخوان ثالث ) لحظه - دیدار نزدیک ست . باز من دیوانه ام ، مسنم ؛ باز می لرزد دلم ، دستم . بازگویی در جهان دیگری هستم . های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ ! های ، نپرسی صفای زلفکم را ، دست ! و آبرویم را نریزی ، دل ! - لحظه دیدار نزدیک ست .
دریچه ها ( شعری از : مهدی اخوان ثالث ) ما چون دو دریچه روبروی هم ، آگاه ز هر بگو مگوی هم . هر روز سلام و پرسش و خنده ، هر روز قرار روز آینده ، عمر آینه بهشت ، اما ... آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته ست، زیرا یکی از دریچه ها بسته ست . نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد ، نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:30 توسط ندا عابدیان |
|
|
این وبلاگ ناچیز که دیوان من است حاصل یک عمر پریشان من است
آیا این درست است که یک شمع همچنان بسوزد و تمام نشود و پروانه به دور آن گردد و وجود شمع را تهی سازد و اما من همانند شمعی هستم که هر چه بسوزم تمام نمی شوم و همچنان آتش عشقم بیشتر فروکش میشود و همچنان برای پروانه که وجودش آرام بخش دل پریشان من است می گویم اما او شمع را درک نمی کند نمی دانم شاید من شمع واقعی نیستم ولی می سوزم و همچنان روزی می میرم و روزی زنده می شوم ولی دیگر خسته شده ام می خواهم بروم اما نمی دانم کجا ؟ ولی همین را می دانم که باید بروم ، آنجا که من می روم آموزشگاه نیستی و سکوت است آنجا مقبره عاشقان رانده شده است آنجا هیچ وقت شمع ها نمی سوزند آنجا شمع ها احساس ندارند و نمی توان از عشق برای آنان گفت من می روم اما دل را نمی توانم با خود ببرم ، دل را می گذارم و تک و تنها می روم ، دل را کنار کسی می گذارم که صدایش ترنم دلنشین باران است . و همچنان خود را می بینم که پای برهنه در جاده های بی کسی پشت آن خرابه های بی کسی پشت آن خرابه های دل بی هدف می روم همه جا تاریک است و نوری وجود ندارد نقطه روشنی نمی بینم ولی ناامید نمی شوم زیرا ناامید شدگان عالم وجودی عاری از عشق دارند ول من وجودم از عشق به پروانه که به دورم مجنون می شود لبریز است ؛ می روم اما روزی می رسد که همه پروانه ها عشق را با پوست و گوشت و استخوان خود حس می کنند .
ولی بعد از این همه رفتن نمی دانم به راستی سرنوشت سوختن شمع بر پروانه چیست ؟ گرچه نمی دانست چرا می رود و چه باید بکند ولی حسی در دون او را به رفتن تشویق می کرد و هیجانی ناشناخته وجودش را در خود می گرفت گویا با معشوق خود وعده دیدار داشت در طی راه تا گورستان این حالت عجیب با شوق بیشتری ادامه یافت و زمانیکه در انتظار آمدن او نشسته بود احساس کرد لرزش دستانش مهار کردنی نیست با صدای پای هر زنی که از آن نزدیکی عبور می کرد قلبش به تپش می افتد ولی وقتی عبور بی تفاوت او را از کنار سنگ قبر می دید آرامتر می شد کم کم خورشید در آسمان آبی در افق مغرب پنهان می شد ولی هنوز نشانی از زن افسانه ای نبود وزش باد کمی تندتر شده بود و صدای زوزه ی باد در گورستان می پیچید و منظره غروب را خوفناکتر می کرد ؛ اظطراب ، هیجان و خستگی ناشی از انتظار به شدت کلافه اش کرده بود و با خود فکر می کرد شاید او هرگز نیاید ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 16:8 توسط ندا عابدیان |
|
|
ای کسانی که مسئول دفن من هستید دستهایم را از خاک بیرون بگذارید تا مردم ببینند که چیزی با خودم به خاک نبرده ام تکه سنگی از کوهساران غلت دهید هر کجا که ایستاد مرا آنجا دفن کنید و تکه یخی بر سر مزارم بگذارید تا با طلوع خورشید ، قطره قطره مثل اشک مادر بر سر مزارم بچکد . و اگر روزی روزگاری از من سراغی گرفتی و وجود مرا در این دنیای فانی نیافتی بر سر مزارم بیا و یک دسته گل خاردار نثارم کن که جسم من همان روح سرگردان من است . در پایان قلبم یک جمله خیلی قشنگ حکاکی شده و آن جمله این است که : دوستت دارم تا ابد در قلب من جا داری عاشقم و مجازات عشق نیز سنگین است . اینک که در باغ خاطراتم قدم می زنم صدای دلنشین تو همراه نسیمی که می وزد به گوشم می رسد صدایی که واقعا آشناست زیباترین آوازهای عشق را برایم می خوانی چشمان دلربایت دنیای از عشق است و در نگاه پر معنایت عاطفه موج می زند تو که بر لبان سرخت همیشه تبسمی زیبا آرمیده است و جام نگون لبت مکیدم از شراب تهی نمی شود . این را فقط به تو می گویم ای معبود من دوستت دارم تا پای جان من همچون پرنده طوفان زده آشیان گم کرده ای از دیار غربت به سرزمین عشق تو روی آورده ام ای بهترین من دوستت دارم دیر گاهیست که تنها شدم ، قصه غربت صحرا شدم وسعت درد فقط سهم من است ، باز هم قسمت غم ها شدم مگر آینه زمن بی خبر است ، که اسیر شب یلدا شدم من که بی تاب شقایق بودم ، سردی یخها شدم کاش چشمان مرا خاک کنید ، که نبینم تنها شدم ای کاش ای کاش دفتر خاطراتی بودم و تو نیز قلم را بر گلبرگ سفید کاغذ فرو می بردی و خاطرات خود را از اول آشنایی بر روی من می نوشتی . ای کاش کتابی بودم تا تو چشمان زیبایت را بر روی من خیره می کردی . دلم می خواست قلبی بودم و در سینه ات می تپیدم . و ای کاش ستاره ای بودم تا در آسمان قلبت می نوشتم تا ابد دوستت دارم . به یاد او که خاطرش در لحظه لحظه زندگی من جاودان است و تقدیم به او که در عرصه ناملایمات زندگی سنگ صبوری وفادار بود . افسوس که زندگی بازی سخت خود را کرد و مرا با خود به تاراج برزخ برد که هرگز فکرش را نمی کردم چرا این چنین شد ... چرا او رفت ، چرا بی صدا رفت ، او کجا رفت ... روز شوم اگر یک روز به من بگویند که یک روز از زندگیت را حذف کن ! بی شک روزی را حذف خواهم کرد که سر منشا تمام بدبختی هایم بود ! روز تولدم بعد از زندگی نخست من ، نخست تو ، و زندگی که بعد از این و زندگی که فصلی از ترانه فصل بهترین به هفت سالگی ام آب داد چشم های تو و رشد کرد روی دفترم درخت راستین و نان : ( صدای خیس تو ، بخواب ... کودکم ، بخواب ! ) و یا همان که می چکید – قطره قطره از جبین ... پس صدای پای من ، چکمه ها و سایه ها و سایه ها و سرب ها کنار مرگ در کمین کسی به جز تو دانه ها ، انارهای کوچه را – مرا نمی شنید ، جز تو و وداع آخرین مگر چه بود آرزوم ؟ که مثل بیست سالگیت بایستم ، و نشکنم به سادگی ، فقط همین و بعد از آن تکان شانه ها تو ، و مرگ من که روی دست گریه هات رفت تا دل زمین ( نه سایه ای ، نه سرب هم ! نه ترس ، ترس چکمه ای فقط من و شبی ، شبی که بوده است بعد از این کفن غزل سروده است ، نه ! خواب نیستی ! ببین – که ایستاده رو به روت تشنه صد آفرین ! به کدامین شانه ... سر را بر شانه چه کسی باید گذاشت ؟ و تنهایی را با چه کسی باید گریست ؟ و ناگفتنی ها را با چه کسی باید گفت ؟ و تنهایی به خانه چه کسی باید رفت ؟ تو رفتی بر دیوان نا سروده باید زد و غزل های ناخوانده را باید سرود و گل های اندوه را در گلدان باید گذاشت و قطره های اشک را دانه دانه به پایش باید ریخت و از روزنه ذهن سرد و لرزان باید به ضیافت قناری های بند در پا که در آرزوی جرعه ای آب ... و ... باید رفت ... باید رفت ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:38 توسط ندا عابدیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در این وبلاگ سخنی از بزرگان ، شعر ، و مناسبتهای ویژه ، مصاحبه های مخصوص را
قرار می دهم. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|